مومن و شیطان
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...
لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.
در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !
مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.
پارسائی شما می تواند خانواده و دوستان و ...را بطور کلی نجات بخشد.
خداوند و عشق
ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری
داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود . فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود . او با تعجب
پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند :« امیلی عزیز ، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را
ملاقات کنم . با عشق ، خدا »امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود
فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود . در همن فکرها بود که ناگهان
کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت : « من ، که چیزی برای پذیرایی ندارم ! » پس نگاهی
به کیف پولش انداخت . او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص
نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او
عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید که از
سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت : « خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه
هستیم . آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد : « متأسفم ، من دیگر پولی ندارم و
این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . » مرد گفت : « بسیار خوب خانم ، متشکرم » وبعد دستش را
روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ،
امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد . به سرعت دنبال آنها دوید : «آقا ، خانم ، خواهش می کنم
صبر کنید . » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی
شانه های زن انداخت . مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه
ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همان
طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز کرد : « امیلی عزیز
، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم ، با عشق خدا »
مادر مهربان
مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك . پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت . . . ولی مادر دیگر در این دنیا نبود
یاد حمید مرادی گرامی باد
وقتی فهمیدم یکی از بهترین دوستامون از بینمون رفته باورم نمی شد الانم هنوز باورش برام سخته.تصمیم گرفتم کاری بکنم که به درد اون دنیای حمید بخوره تا نگه اینا چه دوستای بی معرفتین.حمید جان هنوزم به یادت هستیم.هم من هم همه ی بچه های دانشگاه.
از تمامی دوستان خواهش میکنم سوره حمد رو برای شادی روح حمید بخونید.

عینک آفتابی
سلام بالاخره امتحانام تموم شد و دوباره من اومدم.
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد.روی صندلی نشست.از کلاسهای ظهر متنفر بود اما حد اقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود.
اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.روی صندلی جلویی پسری نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه میکرد.
به پس کله پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد:
چه پسر جذابی!
حتی از نیمرخ هم معلومه....اون موهای مرتب شونه شده........اون فک استخوانی..... سه تیغه هم که کرده....حتما ادکلن خوش بویی هم زده.......چقد این عینک آفتابی بهش میاد......
یعنی داره به چی فکر می کنه؟آدم که انقدر سمج به بیرون خیره نمیشه!لابد داره به دوست دخترش فکر میکنه....!
آره حتما همینطوره.مطمئنم دوست دخترش هم مثل خودش جذابه.....
میدونم که پسر یه پولداره که یه (بی ام و )آلبالویی داره و صدای نوارشو زیاد میکنه....با دوست دخترش قرار می ذاره که با هم برن شام بخورن.کلی با هم می خندن و از زندگی و جوونیشون لذت میبرن.....کافی شاپ ....اسکی.....چقدر خوشبخته!
یعنی خودش میدونه؟میدونه که باید قدر زندگیشو بدونه.....؟
دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بد شانس و چقدر زندگی به او بدهکار.احساس بد بختی کرد.
کاش پسر زودتر پیاده می شد!
ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت پسر از جایش بلند شد.مشتاقانه نگاهش کرد.قد بلند و خوش تیپ بود.با گام های استوار به سمت در اتوبوس رفت.مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد.
......یک،دو،سه،چهار لوله استوانه ای باریک به هم پیوسته.یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند.
دیگر هرگز عینک آفتابی را به عینک سیاه اشتباه نکرد.........
داستان زیبا
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو
دعوت به همکاری
دوستان عزیز سلام
از اونجایی که دست تنهام و کار کردن یک نفری کار سختیه از دوستانی که مایل به همکاری هستند دعوت میشه به این ایمیل در تماس باشند.
e-mail:omid_red_19@yahoo.com
با تشکر
دو بیمار
در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند.
مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود.
اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.
آن دو ساعت ها در مورد همسر،خانواده هایشان،شغل،تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت میکردند.
بعد از ظهر ها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید توصیف میکرد.در آن حال بیمار دوم چشمانش را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید،با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.
یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود رو به رو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند،مرد دوم درخواست کرد که تخت او را به کنار پنجره منتقل کنند.
به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت،با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد.
اما...
تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آنقدر زیبا وصف می کرد؟
پرستار گفت:او که نابینا بود ،او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.
شاید فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند.
بالاترین لذت در زندگی اینست که علی رغم مشکلات خودمان،سعی کنیم دیگران را شاد کنیم.
آرایشگر و خدا
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت.
در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرایشگر گفت:من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید:چرا؟
آرایشگر گفت:کافیست به خیابان بروی و ببینی.مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتری چیزی نگفت و بیرون رفت.
به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را دید با موهای ژولیده و کثیف.
با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت:چرا این حرف را میزنی؟
من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم.
مشتری با اعتراض گفت:پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون آرایشگاه وجود دارند!
"آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمی کنند."
مشتری گفت:دقیقا همین است.خداوجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند!
برای همین است که این همه درد و رنج وجود دارد.
بستنی
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.
پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت پاسخ داد:پنجاه سنت.
پسر بچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد.
بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:35 سنت.
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت لطفا یک بستنی ساده.
پیشخدمت بستنی را آوردو به دنبال کار خود رفت.
پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت باز گشت از آنچه دید حیرت کرد.
آنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی و پنج سکه یک سنتی گذاشته شده بود.
برای انعام پیشخدمت...
تبلیغات